خرید بک لینک
بودن خیال تو در پشت پنجره ی سرد این دنیا شاعرانه مرا به زندگی وا میدارد آن روز وقتی در آخرین ایستگاه متروکه زمان دستهایم را در پشت تنهایی این دنیا جا گذاشتی با زبان ایما و اشاره گفتم : بانو ؛ مراقب خودت باش دنیا شلوغ است ... و من سرودنی دوباره را آغاز کردم و این شروع ماجرایی بود که تلخی این فراق را

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 13:42

امشب هزار فرفره نذر باد کرده ام تا خدا به طوفانی ببرد تمام غصه هایت را... چه شبیست امشب ... بارون نم پشت شیشه و دعای دستهای پاک هی بانو اگر نمی توانم باری از دوشت بردارم میتوانم غصه ات را که بخورم نمی توانم ؟! حمید عسکری اطاقوری |15:22 |بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 13:42

فارغ از تمام غصه های این روزهاشب را می نشینم و با خیال تو خلوت میکنمتمام تقویم های به سر رسیده ته انبار را کنار سد میکنمتا همچون ماهی قرمز تنگ بلور از دست خیالم در شب سر نخورییک به یک روزهای رفته را ورق می زنم به تو میرسم در پاییزی رویایی...به باد فکر میکنمبه برگهای سرگردان کف حیاطبه شمعدانی کنار حو

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 13:42

در هر ثانیه از زماندر گرداگرد وقت و بی وقتی ها کنار واژه ها می ایستم و با وسواسی مردانه انتخابشان میکنم همیشه که در قرارهایم نباید دنبال شعر باشم دنبال قفل ٫بندی٫قسمتی ٫آیه ای میگردم که تورا به من نزدیک تر کند شعرهایم....همچون پیراهن سفید و گلداریست که برای روزهای بی منش دوخته امبرای روزهایی که ش

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 13:42

در جوار نیلی خزردر پناه جنگل انبوهدر حصاری از کوهبا درختانی پر از شکوفه هایبهار نارنجایستاده سبز سبززیر چترآبی آسمانلنگروددر مزارع شالی****من یک شاعر معمولیمدر شمال به دنیا آمدمدرجنوب با او حرف میزنمدر شرق با خودم راه میرومو در غرب به خوابش میرومچقدر دور از همیمچقدر دور از هم ...بخاطر همین استکه حرف

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 13:42

u200d u200d ماه خوب خدا به گردنه نزدیک شده ؛ شبهای خوب عبادات و راز و نیاز با خدا ...این شبها را آرام ترزندگی کنآرام تر نفس بکش...آرام تر بخواب ...گردنه ی شبهای احیا را آرام قدم بردار... خدایا ...هر میخواهم تمام ذهنم را جمع روبرو کنم تا بسلامت از این گردنه بگذرم حواسم در آینه به پشت سر پرت میشوددر راهی که آ

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 22:37

دوباره آمدممن یک کبوتر غریبباز هم هوای تو...کنار گنبدتیک غروب دلنشین دوباره گنبد وحرمچشمهای منتظردوباره دل ؛ هوای تودور گنبدت ...دوباره یاقوتاشک چشم های من دوبارهچشمهای منپر از کاشی و ماهو ستاره شد دوباره ذهن من کنار حوضکنار تو پر از مهربانیباز هم ساده شد... دوباره بال های فرشتگاندر هوایمان ...باز

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 22:37

خدایا.... دخیل می بندم به کعبه ات نه اینکه گره از کارم بگشایی فقط رهایم نکن ... به من بیاموز چگونه زیستن را حال این روزهایم بسان آدم سرگردان است در کویر ، هر کجا می نگرم آب ... اما چون میرسم سراب است و سراب !!!!!!!

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 23:37

و تاریخ با زبان خودش روزی شهادت خواهد داد به پستی و خوارشدن عرب بادیه نشین...!! کشور عربی قطر بعد سه روز محاصره توسط سه کشور دست کمک و گدایی به ایرانی که بیشتر از سی سال توسط سی کشور محاصره بود ؛ دراز کرد ...!! حمید عسکری اطاقوری |19:18 |بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 23:37

تکیه بر باد

دیگر برایت از باد خواهم گفت و از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد

کاش این بهار هم بی تو بخیر بگذرد

حمید عسکری اطاقوری |18:1 |نوزدهم خرداد ۱۳۹۶



برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:37

در جوار نیلی خزردر پناه جنگل انبوهدر حصاری از کوهبا درختانی پر از شکوفه هایبهار نارنجایستاده سبز سبززیر چترآبی آسمانلنگروددر مزارع شالی****من یک شاعر معمولیمدر شمال به دنیا آمدمدرجنوب با او حرف میزنمدر شرق با خودم راه میرومو در غرب به خوابش میرومچقدر دور از همیمچقدر دور از هم ...بخاطر همین استکه حرف

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:37

میخواهی چه کار بانو...این دنیارا ؛ دنیایی که جز تحقیر و افسردگی چیز دیگری به تو تحمیل نمی کند اگر تو هم روزی شبیه همین آدمیان شدی اگر همه ی این تاریکی ها رفتی و برنگشتی ... ومن کجای این خرابه ها دنبال تو بگردم...؟! چطور دلم را آرام کنم که نیمه شبها تا خود صبح در سیل خیسی اشکهایت بالشت را تر نمیکنی؟

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:39

این همه نوشتم تازه یادم آمد چقدر تنهایم...! مثل همین کاغذهای سیاه شده ی روی میزم این دفترچه تلفن بی مصرف... مثل این شمعدانی لب پنجره تنگ بلور جرم گرفته... مثل این صفحه ی بی احساس مجازی... لیوان لب پریده و جرم گرفته... مثل این زخم در گلو... آخ این زخم را ببین !! ببین چقدر بزرگ شده ای - من - !!!

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:39

آدمی است دیگرفراموش میکند اصلافراموشی خصیصه و ذاتآدمهاست و جزو لاینفکشونچه زود فراموش کردیخش خش برگهای زرد پاییز روبارونهای نم نمشیشه بخار زده ی ماشینکه چقدر آروم دست بردیو روشون نوشتیشقایق چرا که دلش خونه تا عطر یاس و مریم هستزندگی باید کرد اصلا چرا اون دوراهمین بهار و فروردین گذشتهصدای اذان ؛ غروب

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:39

آدمها یه روزی واسه کسی تموم میشن...وقتی احساس کردی واسه کسی تموم شدی این پا اون پا نکنوقتی دیدی دیگه واسه آروم کردنش گزینه اول نیستیوقتی واسه حرفات سر و دستی نمیشکنهیعنی واسش تموم شدی ...پس تمومش کن خودتو آزار نده شاید ذهن اون به این بلوغ رسیده که دیگه ارزشی نداره حضورت و شاید آزاردهنده باشهاون موق

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:39

تکیه بر باد

دیگر برایت از باد خواهم گفت و از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد

کاش ای بهار هم بی تو بخیر بگذرد

حمید عسکری اطاقوری |18:1 |نوزدهم خرداد ۱۳۹۶



برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:39

بی آنکه بدانم چرا، می خواهمَت... بی آنکه بفهمم چطور، نگرانت می شوم... همین که با زمزمه ی نامَت لبانم معطّر می شود نهایتِ سعادت است... تو کنارم باشی یا هوایت در سرَم فرقی نمی کند... شوقِ دوست داشتنت موهبتی ست که نصیبم شده! دمَت گرم باد و دلت پُر شور ای شیرین ترین دغدغه ی این روزهای زندگی ام!

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:39

چشم بگشای برشبم تا که آرامت شوم موی برشانه بریز تا که من رامت شوم دانه بر ریز دام بگذار عشوه کن تا که هر لحظه آغوش را دامت شوم هی بانو... من در وفای عشق به تو سیاهی زغالی هستم که بر صورت زغال فروش روزگار مانده... مرا ببخش که دنیای هم جنسهایم آنقدر کریه منظره که مهربونی و محبت تو هیچ ثانیه ای از

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:07

مطمنا بارها دوربرمون از تبلیغات فروش ویژه فراوون دیدیم که با خرید کردن تو اون موقعها سودش بیشتر از روزهای عادیه... این روزها هم خدا دستمون رو باز گذاشته با ورژن متفاوت نعمتها و بخششهاو فروش ویژه گذاشته ؛ هر ثواب و هرکار خیری که بکنین چند برابر بهتون بهره میرسونه این شبها و روزهای خوب خدا روزهای حراج

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 13:32

میان کوچه باغ چشم هایمهمیشه همچون بهار جاری باش من آن شهرم که هر کویش صد خیایان در خودش دارد... هی بانو... روبرویم بنشین و بیشتر به من نگاه کن دیگر وقت حرف زدن رسیده... جناب خدا ... این همه حرف که از ذهنم تراوش میکند نمیدانم به چه رنگی روی تن سفید کاغذ خودشون رو جاری میکردن کورباشی فقط میتوان

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 17:12

در جوار نیلی خزردر پناه جنگل انبوهدر حصاری از کوهبا درختانی پر از شکوفه هایبهار نارنجایستاده سبز سبززیر چترآبی آسمانلنگروددر مزارع شالی****من یک شاعر معمولیمدر شمال به دنیا آمدمدرجنوب با او حرف میزنمدر شرق با خودم راه میرومو در غرب به خوابش میرومچقدر دور از همیمچقدر دور از هم ...بخاطر همین استکه حرف

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 17:12

دستانت را به من بده تا باز گردیم به دوران کودکیمان آن زمان که برای دوست داشتن آدمها هیچقانونی نوشته نبود آن زمانی که تمام دنیایمان خلاصه بود در دستان پرمهر و شیرین پدربزرگ وسجاده ی پاک پر از عطر یاس و مریم مادربزرگ همان روزهایی که تنهایی را همبازی دل کودکانه مان نمیکردیم... آن روزها که بوسه هایمان

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:57

نیمه ام را گم کرده اممیان بوسه های باران بر غنچه های نوشکفته میان پچ پچ دو عاشقنشسته در گوشه ی پارک میان غروبهای دلتنگی نبودنت در عصرهای کشدار خرداد میان صدای موذن مسجد هرصبح از مناره های تکبیر رو به سجده ی خدا... نیمه ام را کم گرده ام میان پچ رهگذران و حرفهای خاله زنک این مردمان با طعنه بر موه

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:57

دیگر باغی نماندهکه گلهایش را پرپر نکرده باشم به انتهای آخرین باغ رسیده ام پر تمام گلهای سرخ را کنده ام دوستم دارد...؟!دوستم ندارد...؟!زودتر بیا فصل گل هم دارد تمام میشود این بازی تو دیگر شورش را هم در آورده... این شبها گم شده ام پشت خاکستر مردی که تمام خاطراتت را دود میکند...

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 12:29

تکیه بر باد دیگر برایت از باد خواهم گفت و از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد ابر شو و ببار بهار من ... در آخرین تک نفسهای ماندهدر خردادی نفس گیرخاطرات توست که گل میدهد تمام تنم را ...بهارمن ابر شو و ببارخاطرات تشنه مان باشدکه جانی دوباره بگیرد حمید عسکری اطاقوری |8:3 |یازدهم خرداد ۱۳۹۶

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 12:29

هوای صبح آخرین روز اردیبهشت را از هرسویی نفس بکش... دستی بر غنچه های بلند دعا و دستی دیگر بر ساحل آرامش حضور خدا... امروز رها کن هیاهوی روزی و دغدغه نان را و رها ساز آنچه از تو می گیرد خدایت را ...خدایا... با اولین قدم هایم بر جاده صبح زیبای آخرین روز اردیبهشتت نام توست که عاشقانه و ملتمسانه زمزمه

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:02

در جوار نیلی خزردر پناه جنگل انبوهدر حصاری از کوهبا درختانی پر از شکوفه هایبهار نارنجایستاده سبز سبززیر چترآبی آسمانلنگروددر مزارع شالی****من یک شاعر معمولیمدر شمال به دنیا آمدمدرجنوب با او حرف میزنمدر شرق با خودم راه میرومو در غرب به خوابش میرومچقدر دور از همیمچقدر دور از هم ...بخاطر همین استکه حرف

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:02

در جوار نیلی خزردر پناه جنگل انبوهدر حصاری از کوهبا درختانی پر از شکوفه هایبهار نارنجایستاده سبز سبززیر چترآبی آسمانلنگروددر مزارع شالی****من یک شاعر معمولیمدر شمال به دنیا آمدمدرجنوب با او حرف میزنمدر شرق با خودم راه میرومو در غرب به خوابش میرومچقدر دور از همیمچقدر دور از هم ...بخاطر همین استکه حرف

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:02

در جوار نیلی خزردر پناه جنگل انبوهدر حصاری از کوهبا درختانی پر از شکوفه هایبهار نارنجایستاده سبز سبززیر چترآبی آسمانلنگروددر مزارع شالی****من یک شاعر معمولیمدر شمال به دنیا آمدمدرجنوب با او حرف میزنمدر شرق با خودم راه میرومو در غرب به خوابش میرومچقدر دور از همیمچقدر دور از هم ...بخاطر همین استکه حرف

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:02

در جوار نیلی خزردر پناه جنگل انبوهدر حصاری از کوهبا درختانی پر از شکوفه هایبهار نارنجایستاده سبز سبززیر چترآبی آسمانلنگروددر مزارع شالی****من یک شاعر معمولیمدر شمال به دنیا آمدمدرجنوب با او حرف میزنمدر شرق با خودم راه میرومو در غرب به خوابش میرومچقدر دور از همیمچقدر دور از هم ...بخاطر همین استکه حرف

برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:02

صفحه بندی